تبليغاتX
پیش از شما به سان شما بی شمارها / با تار عنکبوت نوشتند روی باد / کاین دولت خجسته ی جاوید زنده باد
اشعار
عید آمد و عید آمد

این قوی سپید آمد

در ریزش برگ گل

اینک که نوید آمد

بوی گل و هنگام

دیدار جدید آمد

قبل از همه اما هان

هنگام خرید آمد

در فزونی قیمت

آنگه که رسید آمد

از تشویش دیدارش

لرزش چون بید آمد

این سال یک سه نه یک

با کوهی تردید آمد

از علت بی پولی

بد بختی مزید آمد

نوشته شده توسط رایق در یکشنبه ششم فروردین 1391 |
بار دگر صبح شد ، کبک سیه شاد شد * صحبت گل در گرفت ، آیینه آزاد شد

چلچه از راه دور ، کرد فغان با غرور * در تابش سرد نور ، اسیر صیاد شد

درختان سبز و نظیف ، در ره مغرب ردیف * غرش باد خفیف ، غناری در باد شد

پیر مرد کهنسال ، رفت به سوی شمال * دانش اندر زوال ، آموخت و فرجاد شد

 گرگ چو گله درید ، اسب چو شیهه کشید * لرزش چون برگ بید ، نصیب آن راد شد

سیب و گلابی گس ، حبه انگوری ملس * در پس مرگ مگس ، مرغزار آباد شد

خورد گوزن از "رایق" ، در کنار او قایق * مثل آیینه دق ، غرق موج حاد شد

نوشته شده توسط رایق در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 |
لوای خزان

افراشته

دوست از ما روی گردان

دیگر راهی نمانده

فرار یا قرار ؟!

یا بی قراری برای فرار ؟!

می جوییم امید را در ناامیدی

باشد که دست در دست هم

به سوی آن قله ،

بیرق بهار را برافرازیم

و تلاطمش ، خود

خزان را می بلعد !

حال تو بگو ...

فرار یا قرار ؟!

نوشته شده توسط رایق در شنبه چهاردهم آبان 1390 |
گل خوش بوست

ولی نه ماندنیست

شاید روزی رسد

که گل

از گذر ایام پرپر نشود

اما دیگر نه شدنیست

زانکه دیگر نیست جز بی وفایی

و آن گل می رنجد

و می افتد

و می میرد

آری ، گل نه ماندنیست

گل

نوشته شده توسط رایق در جمعه سیزدهم آبان 1390 |
سرمستم از بوی بهار

از آزادی یار

آن روز که منتظرش بودیم رسید

و اینک سرمست

می چمیم به سان قوچ

و بهار اکنون است ، اما

نه ، صبر کن ،

سالها رنگ و بوی بهار را با خود می برد و

شاید

همین الآن

دیگر رنگی از آن بها نباشد

و خود زمستانی مخوف باشد ،

آری

بهار ماندنی نیست

اما

اندکی صبر باید تا بهار

چون

" مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش "

آری "رایق"

تو آن مرغ زیرک باش ...

بهار

نوشته شده توسط رایق در جمعه سیزدهم آبان 1390 |
زندگی فرصت لمس لحظه هاییست که

ما را همراهی می کنند

در این کلبه

در این منزل

در این درگه

تا که شاید آن روز رسد

و ما را نجاتی باشد

و چه زود می گذرند این لحظات

چون آب جویبار

چون باد وزان

چون برگ خزان

و در آخر

همه رفتنی اند

زندگی

نوشته شده توسط رایق در جمعه سیزدهم آبان 1390 |
کتاب و کاغذ و قلم

تابعی چند ضابطه ای

و اما متناوب

سری فوریه مرا می طلبد

ای دوست. افسوس ...

انتگرال جزء به جزء باید گرفتن

و نه یک بار، که سه بار این کار باید کردن

افسوس...

افسوس...

که چه مشتق گیرم

و چه انتگرال

این تابع نماییست

و آن خطی

این جزء آن جزء

و در کنار هم...

انتگرال جزء به جزء

افسوس...

نوشته شده توسط جانق در جمعه ششم آبان 1390 |
من آن مسافر خسته ام

که صخره ها نوردید

و ندید جز لرزش بید

و از ورای آنچه دیده نمیشود

جز سیاهی ها نمیبینم

کاش دید من نگاتیو میبود !

هرچند مورسوی امید ز دوردست پیداست

ولی کاش دید من نگاتیو میبود !

کاش ...

تاریکی

نوشته شده توسط رایق در جمعه بیست و ششم آذر 1389 |
بوی باد بهاری

کامیاب

در مسیر لغزنده ایام ، شنیدنیست !

تا که شاید

برکه کوچک

در این یخبندان مجالی دهد

برای رهایی مرغان گرفتار

که خفته اند در اسارت خود !

بوی باد بهاری

آری ، شنیدنیست !

نوشته شده توسط رایق در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 |

روزگار بی رنگ گذشت

در دور دست ها

در اوج آسمان

زمان می گذرد

و کلاغ می خواند

تا کمند زلف آسمان را رنگین بیند

آری باران آمد

با زمزمه ی خورشید

و طراوت شب در گوش صبح دم دمید

تا زمان را بیدار کند

و این رنگین کمان

با تراوش رنگها

زندگی را ساری کند

نوشته شده توسط جانق در دوشنبه هشتم شهریور 1389 |